در درون من، در تصوّری که از خودم دارم، شکافی هست میانِ منِ موقّر، با تشخّص، با گامهای آرام، منِ حسّاس، با احساس، فهمیده، همدل و راحت، منِ سختکوش، مستقل و عاشق زندگی با منِ سطحی و پرحرف، بیوقار و ابله، ناتوان در بیان احساسات، منِ عجول در داوری، بیهدف، منِ افسرده و بیخیال.
برای ما که از حاشیهایم، رنج این شکاف دائمی است. انگار که همیشه در راه باشی، نه از جایی که میآیی و هستی راضی هستی، نه انگار به آنجا که میخواهی میرسی.
بعضی وقتها چیزی میخوانم و فکر میکنم کسی بهتر و راحتتر از این نمیتوانست مطلبش را بیان کند. این نوشتهی منصفانه در مورد رابطه و دوستی با «آدمهای خوب» از همانهاست و من بخشی از آن را انتخاب کردهام برای اینجا:
داستان آدمهای خوب و فقط خوب یک داستان خیلی قدیمیست. من میخواهم از آنها توی رابطه بنویسم. این آدمهای خوب لعنتی که نه میتوانی ازشان جدا بشوی، نه میتوانی ازشان جدا نشوی. یعنی همهچیز برای اینکه آدم ازشان جدا شود فراهماست اما آدم جدا نمیشود. چرا؟ چون آدمهای خوبی هستند. چون فقط آدمهای خوبی هستند.
.... برای آدمی که ماییم، آفتترین آدمها برای بالندگی، همین آدمهای خوبند. آدمهای خوب اما خستهکننده. آدمهایی که هیچ چیزشان چیزی نیست که تو میخواهی و این را نفهمیدی تا باهاشان رفتی توی رابطه. بعدتر است که میفهمی کسی نیست که میخواهی... اما مهربان است. زیادی مهربان است. مواظبت است. همیشه هست... اما کسی نیست که تو را بشوراند. کسی نیست که روی آتش باشی از داشتنش. که هر لحظه برای داشتنش خراب شده باشی... که این یعنی هیچکس را نداشتن. این یعنی بیچاره شدن. این یعنی زندگی خیلی فرسایندهای. این یعنی ملال. یعنی سرت توی آغوش کسیست که خوباست اما فقط خوباست و هیچ چیز لعنتی دیگری نیست. بعد این را که مینویسم خواستم بگویم من تجربهی لاغری دارم از آدمهای خوب و فقط خوب. عذابش را اما با گوشت و پوست فهمیدهام. چون همان تجربههای لاغرم از آدمهای فقط خوب مرا برای همیشه منزجر کرده از آدمی که تمام دلیلی که برای ادامه دادن به آدم میدهد، همان است که فقط "آخه فلانی خیلی آدم خوبیه" ...
.... آدم بلد است از یک معتاد جدا شود، آدم بلد است از یکی که خیانت میکندجدا شود، آدم بلد است از یکی که دیگر دوستش ندارد، جدا شود اما بلد نیست از آدمی که مجبورش میکند خیانت کند، خودش را رها کند. بلد نیست چون دوستداشتنِ باریکی را خوبی - و فقط خوبی- همیشه توی دل آدم نگه میدارد
.
نتیجه اخلاقی: هر وقت تلاش کنی آدم خوبی باشی و طرف مقابلت را حفظ کنی، برعکس، از دستش می دهی. به نظر من آدم خوب یعنی آدم سرکوب شده، آدم مصنوعی، آدمی که اساسا خودش را با کسی یا کسانی که مقابلش هستند تعریف میکند. جاذبهی اولیهی «آدم خوب» بودن در نهایت همیشه به یک دافعه تبدیل میشود. گویا همیشه مقداری تُخس بودن یک جذابیت دیگری دارد!
وقتهایی که زندگی سخت میشود، ناکامیها زیاد میشوند و افق آینده تیره-و-تار به نظر میرسد، شنیدن موسیقی خوب، خواندن رمانی پرجزییات و یا زندگینامهی خودنوشتِ کسی که شرایطی مشابه ما را زیسته درمان خوبی است، یا شاید راه فرار خوبی است. وقتهایی که احساس میکنیم تجربه و دردی که میکشیم، دردناکترین تجربهی بشری است و دیگر از آن کمر راست نخواهیم کرد، خواندن و شنیدن دردِ به بیان درآمدهیِ دیگران، دست کم این احساس را در ما برمیانگیزد که اگر در هر زمینهای تنها باشیم، در ناکامی با بسیار کسان هم تجربه ایم. و ای بسا که همچون برخی از آنها بالاخره روزی درست-و-درمان کامیاب شویم!
گاهی فکر می کنم تحمل جبر جغرافیایی که در آن به دنیا آمدهایم بعد از آهنگ «جبر جغرافیایی» نامجو راحتتر شده است. دست کم یک نفر آن را عربده کشید. چه شبها که با اصحاب خانه فرهنگ به پارک میرفتیم و صدای پخش موبایل را بلند میکردیم تا نامجو به اندازهی همهمان عربده بکشد. و حالا باز این کار جدید نامجو، البوم «آخ»، عجیب با این روزهای من گره خورده است، از هیچ کدام اما به اندازه «بی نظیر» لذت نبردم. (از اینجا دانلود کنید).
حتی وقتی جواب منفی داده هنوز جور دیگری رویاپردازی میکنم. مثل آن وقتها که امیدوارتر بودم. چه کنم؟ آدمیزاد را از خیال و امید چاره نیست، یا شاید از خیال پردازی و توهم.
گفت نه! آن هم با متانتی که شنیدن این نه را دردناکتر میکند، متانتی که خواستنیترش میکند.
با خودم فکر میکنم شاید باید جور دیگری تلاش میکردم، اگر مثلاً کمی باحالتر بودم، کمی راحتتر بودم، شوق و ذوق بیشتری نشان میدادم، خوشحالتر بودم، وضع مالی و اجتماعی بهتری داشتم. چه میدانم .... اگر جور دیگری بودم ... موجی از احساس منفی در من سرازیر میشود.
این جور وقتها بارها توانستهام به کسانی که بی هیچ دلیل بیان شدهای پاسخ منفی از طرف مقابل دریافت کردهاند یا ترک شدهاند، تسلی بدهم، بگویم در بدترین حالت کلیت تو دیگر برای طرف مقابلت جذاب نبوده، هم تیپ هم نبودهاید، نه اینکه شخصیت تو ایرادی داشته باشد، نه اینکه دوستداشتنی نیستی، نه اینکه لیاقت عشقهای بزرگ را نداشته باشی. همه چیز قرار نیست به خواست تو باشد ...
دل خودم اما راضی نمیشود. دست کم هنوز راضی نمیشود.
شعرهای ساقی قهرمان را بسیار دوست دارم. قهرمان همان کسی است که مصاحبه اش با «شرق»، توقیف این نشریه را به همراه آورد. وبلاگش فیلتر شده، سایتش هم گویا از کار افتاده است. برخی از کارهای اخیرش را می توان به طور پراکنده روی اینترنت یافت (+ و + و +).
شعرهای قهرمان همیشه از چند نظر برای من جذاب بوده اند؛ زنانه بودن آشکار آن، اروتیسم قوی آنها، واژه گزینی خاص و نگاه جسورانه ای که پشت این گزینش است. «شعر بلند» او را بیش از همه دوست دارم، اما چون برای این وبلاگ زیاد بلند است، به این شعرش بسنده می کنم:
چيزهايي که سوراخ دارند شبيه منند
در خود فرو مي کشند و
خالي مي مانند
چيزهايي که سوراخ مي شوند شبيه منند
در خود فرو مي برند و
خالي مي مانند
ما که سوراخ هامان را عزيز مي داريم شبيه هميم
خالي
پ. ن.: پیداست که فرصت کافی برای نوشتن ندارم. فعلاً بیشتر درباره دیگران می نویسم؛ هم راحت تر است هم عرصه خالی نمی ماند!
رسم شده مینویسند «وبلاگی در مورد همه چیز و هیچ چیز». این وبلاگ هم یک همچین چیزی است! اگر این نوشتهها تصویری هم از من میسازد، لطفاً نخواهید در این تصویر باقی بمانم.
همین!